قرار به رفتن به اذوغال چال بود . گفت بمیرم کارا گفتم نه رفتیم اونوری . یه دوباری سر خوردم از یجا گفت سری قبلی ام عقلمو دادم دست تو به نظرم اشتباهه رفتن. حالا بخوای میریم گفتم بریم . باز اول راه دیدم حرفش رو تکرار کرد گفتم باشه برگردیم . حوصله کل کل و غر شنیدن ندارم . گفته بودم از قبل که کدوم سمت میریم کلی ام یخشکن اورده بودم دیگه وقتی یکی نمیخواد بیاد به زور نمیشه بردش . تو مسیر برگشت انگشتام رو گرفت کرد توی گوشم
برچسب:
نویسنده: باربد زمانی
تاريخ: يکشنبه
2 بهمن
1401 ساعت: 12:19